داستان
ما اینیم دیگه!
۱۲:۲۴ - یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲

ما اینیم دیگه!

آن متبحر در فن مجری‌گری، آن دل‌رباتر از هرچه جن و پری، آن کلیددار روحانی، آن عالم ربانی، آن شاکر و مشکور، آن صدایش دل‌رباتر از صدای سنتور، آن کرامات و فضایلش بر اهل عالم مستور، سیدنا و شیخنا و مولانا رضا رشیدپور از اعاظم زمان بود و از کبائر مکان.

ایستگاه قطار
۱۲:۰۹ - یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲

ایستگاه قطار

قطار از روی تپه‌ای گذشت و از سر پیچی که در آنجا بود ناپدید شد. همیشه در همین لحظه دوباره ناامید می‌شد. خودش می‌فهمید که یک تَرَک به آن هزاران ترک قلبش اضافه می‌شد. دست خودش نبود. امیدش تمام‌شدنی نبود. نبودن قاسم برای همه عادی شده بود اما برای او نه.

سربند «یا حسین»
۱۴:۰۵ - دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۲

سربند «یا حسین»

«یاحسین» که از عمق گلویش بیرون ریخت، مردی با عبای سبز و با نوری که از وجودش ساطع می‌شد، روی پیکر دست کشید. نفس‌زنان چشمانش را باز کرد. دخترک به سربند یاحسینش ور می‌رفت.

من، چهارباغ و کابُل!
۱۳:۰۰ - یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۲

من، چهارباغ و کابُل!

ساعت شش‌وربع عصر است. اولِ چهارباغ، زیر سایه درخت‌های حاشیه پیاده‌رو ایستاده‌ام تا دوستم که قرارم با او ساعت شش بوده و حالا بیست دقیقه‌ای‌ست منتظرش ایستاده‌ام، از راه برسد.

تربت حسین (ع) شدم
۱۲:۴۴ - شنبه ۷ مرداد ۱۴۰۲

تربت حسین (ع) شدم

اسمم خاکدونه بود. از وقتی یادم می‌آید یک گوشه افتاده بودم و کسی کاری به من نداشت. تا اینکه یک روز دستی آمد و من و چند تا از دوستانم را برداشت و در ظرفی ریخت.

صدای پای مُحرم
۱۰:۵۶ - سه شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۲

صدای پای مُحرم

به چشم‌های ساره نگاه کردم، قرمز بودند و متورم، شبیه دماغ کشیده‌اش که حالا توی سرخی صورتش یک‌جوری برجسته‌تر شده بودند و معصومیت خاصی در کنار روسری مشکی به او داده بود.

تخم‌مرغ چشم‌چین!
۱۳:۴۹ - شنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۲

تخم‌مرغ چشم‌چین!

می‌گوید: «ببین دخترم، از قدیم برای دورشدن چشم‌زخم، تخم‌مرغ رو بین دوتا انگشت شست و سبابه و گاهی بین دو تا سکه می‌ذارن و اسم اطرافیان رو تکرار می‌کنن. تخم‌مرغ به نام هر کی که شکست می‌گن اون چشم کرده…!»

به رسم خواهری
۱۳:۲۳ - پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲

به رسم خواهری

اسمش را گذاشتیم صیغه اُختیَّت. پیامبر رحمت یادمان داده بود که می‌شود اینطور هم خواهر شد؛ همان‌گونه که خودش با علی، برادر شد.

تک‌پله انتظار
۱۱:۵۹ - چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲

تک‌پله انتظار

عصربه‌عصر می‌نشست روی تک‌پله جلوی خانه و توی کوچه منتظر آمدن مامان می‌شد. به خیالش ماه‌طلعت رفته بود از بازار روز خرید کند و برگردد.

هیچ‌آب (بخش پایانی)
۱۶:۱۱ - دوشنبه ۵ تیر ۱۴۰۲

هیچ‌آب (بخش پایانی)

آنجا چیزی نبود جز خاک و علف‌های هرز! بستر رود ترک‌های بزرگی برداشته بود. برای رودخانه‌شان حتی یک قطره آب هم باقی نمانده بود. زاینده‌رود از تشنگی مرده بود!

تابستان شیرین
۱۷:۳۲ - یکشنبه ۴ تیر ۱۴۰۲

تابستان شیرین

ما هم پشت کار را گرفتیم و پاشنه کفشمان را کشیدیم. هر هفته با دایی می‌رفتیم کوچه گیوه‌دوزها. آن تابستان انگار ما به کهکشان دیگری سفر کرده بودیم و از دنیا جدا بودیم و در شور زیبایی از نوجوانی سیر می‌کردیم که لطفش را هرگز جایی دیگر از زندگی‌مان تجربه نکردیم.

داستان، آیینه زندگی
۱۲:۰۰ - چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۲

داستان، آیینه زندگی

داستان آیینه زندگی است. انسان از روزی که پا در عرصه گیتی نهاده همواره با داستان‌ها زیسته است. از همین روی می‌توان گفت داستان قدمتی به اندازه عمر آدمی بر روی کره زمین دارد.