ایستگاه اتوبوس همان جای قبلی است.بهنظر سالم میرسد. سوپری نبش خیابان هم چراغهایش روشن است و تکوتوک مشتری دارد؛ درختهای جلوی ساختمانها هم هنوز هستند؛ شاید فقط کمی تنکتر از قبل. انگار همه چیز مثل قبل است.
رسانه ملی این روزها تمام تلاشش را میکند تا مرجعیت اصلی خبررسانی را درباره ابعاد و زوایای جنگ تحمیلی رمضان بر عهده بگیرد.
نظام جمهوری اسلامی چهل و چند سال است که در میانه جنگ روایتها قرار دارد. از یک سو، روایت نامعتبر و جعلی از انقلاب و دستاوردهایش ارائه میشود و از سوی دیگر، این ایران است که باید یکتنه جلوی این روایتهای قلابی قد علم کند و برای این مقابله، میتواند از شیوههای مختلفی بهره گیرد.
میگویند رأس ساعت 10 شب، شروع حرکت است. تقریبا همینطور بود. 10:10 ماشین اصلی حرکت کرد: وانتی سفیدرنگ، با چهار باند که دوتادوتا رو به عقب و جلو بودند؛ روی آنها عکسی قدی از امام شهید بود که به مردم خیابان سلام میدادند و مهتابی سفیدرنگی بالای قاب، نورش روی عکس پخش میشد.
با گذشتن یک ماه و چند روز از جنگ رمضان و حضور مداوم و حماسی هممیهنان در خیابانها برای دفاع از حریم شهرها، آنچه جایگاه پررنگی در این خیابانگردیهای مقدس دارد، مداحیهای حماسی است.
«ورود برای عموم آزاد نیست.» اولین مواجههام با ساختمانی که روبهرویش ایستاده بودم. درش همیشه بسته بود. نه فقط برای ما، برای هرکسی که از این محله نبود.
ایران را قوی و عزیز بداریم؛ چرا که عشق به وطن، از ایمان راستین انسان خبر میدهد و انسان مؤمن، هرگز در خاک وطن، به ذلّت و زاری نمیمیرد تا از ترس چنین مُردنی، بتواند در عظمت این سخن شک کند.
در زمان جنگ، دشمن با استفاده از ثمر بذرهای جنگشناختی که در طول سالیان دراز کاشته، به انجام عملیات روانی متعدد با ساختارهای گوناگونی اقدام میکند. در جنگ تحمیلی حاضر، دشمن آمریکاییصهیونیستی عملا جنگ را در صحنه نبرد باخته است. آنها هیچ کدام از اهداف خود را نتوانستند در عرصه جنگ رودررو محقق سازند.
پرچمها هم رسالتی دارند. اصلا برای زمین ماندن به دنیای ما نیامدهاند. آمدهاند تا لحظات ما را پر از شور و شکوه وطندوستی کنند؛ آنهم پرچم مقدس جمهوری اسلامی که یادآور حماسهای تاریخی و سراسر میهنپرستی است.
شهید آیتالله سید علی خامنهای بیشک رهبری چندوجهی بود. ایشان نهتنها شخصیتی تماماً سیاسی و فقیهی مذهبی و مرجع تقلید مسلمانان بود، بلکه بهموازات این مقامها یک کتابخوان حرفهای بود
چه کسی فکرش را میکرد. همان دختر نیمکتهای آخر کلاس، حالا در ردیف اول، کنار من ایستاده باشد؛ اما این بار، نه در کلاس درس و دانشگاه، جایی که اسمش را گذاشتهاند: «کف خیابان».
هر اثر و بنای تاریخی، اندیشه و یاد هزاران انسان را در خود ثبت کرده است که ازبینرفتن هر کدام از این آثار، کم از نابودی یاد و خاطره آن انسانها ندارد.