در مورد کار زن و مرد در خانه، نظر من بر پایه برابری، همکاری و احترام متقابل است. خانه جاییه که همه اعضای خانواده در آن زندگی میکنن، بنابراین مسئولیتهای مربوط به خانه هم باید بین همه تقسیم بشه.
سلام آقای گل فروش. غلط نکنم هر کسی که توی این شهر زندگی میکند، وقتی از مقابل گلفروشیات رد میشود، نگاهی به مغازهات میکند و با خودش میگوید «هی…! کاش منم توی این هوا نفس میکشیدیم.»
محسن رنانی در نشست رونمایی از کتاب «روایت مسعود» که بهنوعی، بزرگداشت «مسعود نیلی» بود، اظهاراتی درباره کورتکس مغز ایرانیان مطرح کرد که بازتاب گسترده و منفی داشت.
دنیای امروز پر از جذابیت و رنگولعاب است؛ آنقدر محرک و فریبنده که گاهی، فراموش میکنیم اصالت یعنی چه. هجوم محصولات پرزرقوبرق، تفریحات شیک و سرگرمیهای مدرن، سبک زندگی ما و فرزندانمان را گامبهگام تغییر داده است.
تابستان اصفهان با تبلیغات رنگارنگ «ستارهسازی تضمینی» آموزشگاه های سینمایی گرم میشود، اما پشت این وعدههای فریبنده، واقعیتی تلخ نهفته است.
«اعتمادبهنفس ملی» همواره کلید عبور از موانع بزرگ و نقطه عزیمت بهسوی آینده بهشمار میرود. این اصل، نه شعاری ساده، بلکه حقیقتی بنیادین است که نقش آن را در همه جنبشهای تاریخی و توسعههای معجزهآسا میتوان دید.
سیزدهمین دوره مناظرات دانشجویی، چند هفته قبل در سه مرحله استانی، منطقهای و کشوری برگزار شد و بیش از هزار گروه دانشجویی در آن شرکت کردند؛ رقابتی گسترده، اما در عین حال روایتگر پرسشهایی عمیقتر از صرفاً «برد» و «باخت».
اگر از میان برگهای مصور یک نسخه شاهنامه یا خمسه عبور کرده باشیم، بعید است چشمانمان مجذوب هارمونی رنگ، ظرافت خط و حس داستانپردازی نگارگری ایرانی نشده باشد.
گرههای هندسی که روزگاری در پنجرهها و تزئینات اماکن مقدس جلوهگر معنا، نظم و قداست بودند، امروز به کف پیادهروها و سالنها افتادهاند.
سلام بچهها. اگر بخواهم با شما روراست باشم، امروز که برنامه امتحانی را نگاه کردم، به خودم گفتم «تموم شد ها. فقط دو سه تای دیگه مونده.» و برای خودم برنامه ریختم که بیستودوم خرداد بهبعد چه فیلمهایی ببینم، چهها بنویسم، کدام کتابهای نیمهتمامم را بخوانم…
سریال «سووشون» با الهام از رمان ماندگار سیمین دانشور، بهعنوان یک اثر نمایشی پربیننده، بازتابدهنده بخشی از تاریخ معاصر ایران است که به طور مستقیم یا غیرمستقیم، برخی هنجارهای فرهنگی ایرانی را زیر سؤال میبرد.
«هر روز که میگذرد، حکایت تازهای دارد.» این را قدیمیها میگفتند. بیشتر منظورشان این بود که دنیا دائما یک رنگورو ندارد و هر روز اتفاقهای متفاوتی رقم میخورد که باید برای آن آماده باشیم.