این جنگ، بههرحال جنگ است و باید مردم برای شرایط جنگی آماده باشند. رهبر حکیم انقلاب تصریح کردند بر موضوع جنگ. این مسئله جنگ باید مورد توجه جدی قرار گیرد تا مردم دستکم از لحاظ ذهنی آماده شوند و در صورت لزوم، کمک کنند.
هوای ظهر اصفهان گرم است، مامان هم از دیروز گفته قلبش درد میکند و فشار خونش بالاست. گفته روی من برای نگهداری از بچههایت خیلی حساب نکن مامان. دلم نمیآید بیشتر اصرار کنم، همسرم هم صبح میگوید تا هفت و هشت شب سرکارم.
امروز 31 خردادماه، سالروز شهادت مصطفی چمران، یکی از فرماندههای بیبدیل جنگ تحمیلی است. چمران بیشتر به این واسطه شناخته میشود که شخصیتی چندبعدی داشت؛ صرفا یک شخصیت نظامی نبود، هم اهل علم بود و روی لبه علم حرکت میکرد.
رمان «صید درخت» با زبانی شاعرانه و ساختاری چندلایه، مخاطب را به سفری درونی میان اسطوره، طبیعت و سکوت میبرد. اثری که در آن مرز میان خیال و واقعیت، زن و درخت، انسان و حیوان، بهنرمی محو میشود و خواننده را به تأملی عمیق درباره هستی و زیستن فرامیخواند.
ما در شرایط یک حادثه عادی نیستیم که صرفاً اتفاقی افتاده باشد و بخواهیم با پاسخی از آن عبور کنیم. این موضوع را هم خودمان باید به خوبی درک کنیم و هم به کشور، مردم و فضای نخبگان جامعه منتقل نماییم.
دستمال را روی پیشانیم محکمتر کردم .آه بلندی کشیدم، چشمانم را بستم و همانطور که درد را زیر مویرگهایم احساس میکردم سورنا را صدا زدم: «پسر گلی من! خواهش میکنم کمی آرومتر باش، زیاد هم جلو پنجره نرو. بیا پیش من. وقتی بابا از بيرون اومد اون موقع تفنگبازی کن.»
مادر میگفت: «فاطمه از صبح که خبر شهادت دانشمندان و سرداران را شنید دل آشوب شد. افتاد به روفتن و شستن. هی سابید و شست و جمعوجور کرد و برای خودش کار تراشید. روی پایش بند نبود. میدانستم الان فاطمه چه حالی دارد. هی پایش غش میرود و هی پا به زمین میزند. آخر فاطمه سندروم پای بیقرار دارد.»
هنر گرافیک یکی از موثرترین زبانها در سطح بینالمللی برای هر ملیت و جنسیتی است، زبانی که میتوان به وسیله آن ایدئولوژیها، پیامها و آرمانها را به گوش همگان رساند و با کمک آن میتوان از رشادتها گفت و در طرف مقابل، خباثتها را نشان داد.
تصویر موشک سلیمانی را که از نظر میگذرانم، ساختمان تخریبشده در حیفا و تلآویو و آن آتشی که چندین ساعت شعلههایش مهار نشده و مارش نظامی که پخش میشود؛ قدرت را در نگاهم تجلی میکند…
نامَرد؛ همین! چارهای جز این نیست که بیسلام شروع کنم نامه را. حیف اسم آن بالاسری که بیاید اول نامهای که باید به تو نوشته شود. حیف! حیف این کاغذ و قلمی که صرف نوشتن به تو میشود.
ساعت هنوز شش صبح نشده بود که صدای نوتیفیکیشن تلگرام، گوشیام را لرزاند. چشمانم را نیمهباز کردم و صفحه را نگاه انداختم. دکتر شریفی بود، دوست دوران دانشگاهم، همان کسی که همیشه رتبه اول دانشگاه بود. در پزشکی رتبه اول دانشکده بود، همیشه سرکلاسها جدی، دقیق و پر از انگیزه رفتن و ادامه تحصیل در اروپا.
سلام دخترجان! بیمقدمه مینویسم برایت. فریادهای مظلوم تو را که شنیدم دلم میخواست فیلم را بگیرم جلوی دخترم و بگویم «ببین بابا! این دختری که صداش رو میشنوی، داره برای موشکهای ما دعا میکنه که بره بخوره توی سر دشمن.» اما ترسیدم.