رمان «داشتن و نداشتن» همینگوی روی میز بود. بچهها رفته بودند کلاس مشاوره. سکوت عصرگاهی توی دفتر جان میداد برای مطالعه …
باهم که همکلام میشویم، از این شبهای موکبداریشان میگوید. میپرسم: انگار زیادی در بین مردم سروصدا کردهاید. مگر بهجز چای هلدار و قند، چیز دیگری هم به خلقالله میدهید؟
جنگ؛ امنیت، آرامش و سلامت مردم فلسطین و لبنان را از آنها گرفت. جنگ درد و غم را به مردم فلسطین و لبنان هدیه کرد. جنگ عزیزان مردم فلسطین و لبنان را از آنها گرفت و فقط تنهایی و حسرت بر دلشان گذاشت.
توی گوگل مینویسم: اهدای طلا به مقاومت. میخواهم با ترتیب زمانی اخبار متوجه شوم چراغ اهدای طلا به جبهه مقاومت را کدام بانو روشن کرد.
زمان فرماندهی حجازی تمام مناطق لبنان از لوث تکفیریها پاک شد.معاوضه برای آوردن پیکر شهید حججی در آنجا اتفاق افتاد. داعش میخواست از سوریه به لبنان و سواحل مدیترانه وصل شود؛ شکست خورد. این به خاطر مقاومت بود که شهید حجازی فرماندهی بخش لبنانش را به عهده داشت…
داستان «خمره» همان خمرهای که هوشنگ مرادی کرمانی ترکهایش را بهخاطر دلشکستی آن میدانست، ابراهیم فروزش در سال ۱۳۷۰ با کارگردانی درخشان خود فیلم کرد. خمره چه در کتاب و چه در فیلم جان دارد. خمره شخصیت اصلی داستان است!
کارگاه آموزشی «توانمندشو» با همراهی مدیران کانونهای فرهنگی، مسئولان هیئتهای مذهبی و فرماندهان پایگاههای بسیج در سالن کنفرانس کتابخانه مرکزی با مربیگری سید مجید طباطبایی برگزار شد.
صبحها که میخواهم به دفتر کارم بروم، معمولا از مترو استفاده میکنم. واگن بانوان در اکثر مواقع جای ایستادن هم ندارد؛ هرچند که همه خانمها در این واگنها نیستند و در سرتاسر قطار پراکنده هستند.
با اخم وارد اتاق مدیر راهبردی میشوید و متوجه احوال شما میشود. یک لیوان شربت به شما تعارف میکند و شما هم با اکراه برمیدارید و با خود میگویید «شربت یا چای؟ کدام مناسب چنین جلسهای است؟»
از وقتی به یاد داریم، همواره هنر کاریکاتور در خط مقدم مبارزه با رژیم صهیونیستی بوده است …
بسیاری از اهالی تئاتر معتقدند، تئاتر اصفهان وابستگی عمیقی به ژانر کمدی داشته و این موضوع را با سلیقه مردم نصف جهان مرتبط میدانند. با این حال، روزانه شاهد اکران نمایشهایی با ژانرهای متنوعی هستیم که هرکدام مخاطب خاص خود را دارند.
با صدای جیغ پسربچه از خواب پرید بالا، نفهمید خودش را چطور به اتاقش رساند. پسرک ایستاده بود وسط تختش و یکبند گریه میکرد، به هقهق افتاده بود و موهای خرمایی قشنگش از شدت گریه و عرق به همدیگر پیچ خورده بودند.