در دنیای معاصر که هر روز خبرهایی از جنگ، بحران و ناامنی به گوش میرسد، هنرمندان باید نقش فعالتری را ایفا کنند. با این حال، بسیاری از آنها از واقعیتهای تلخ و دردناک فاصله گرفتهاند و در دنیای خود غرق هستند، گویی هیچ خبری از رنجهای انسانها و اخبار تلخ روزانه ندارند.
«کلیلهودمنه» از آن کتابهای مادر در زبان و ادبیات فارسی است؛ کتابی که از راههای دورودراز میآید. سفرهای پُرماجرایی داشته تا خودش را به ما برساند و ما آن را گرم در آغوش بگیریم و بخوانیمش و رازهای پیدا و پنهانش را به خاطر بسپاریم.
روز ۱۳ آبان بهعنوان روز دانشآموز، ما را به یاد خاطرههایی از دوران مدرسه و صبحگاههایی توأم با سخنرانی مختصر مدیر و معاون پیرامون روز ملی استکبارستیزی میاندازد، صبحگاههایی که حتی اگر با سکوت کامل هم به سخنان آنان گوش میدادیم، بازهم خیلی متوجه اصل ماجرا نمیشدیم؛ درنهایت نیز این مراسم با اهدای جوایز کوچکی مانند مداد یا پاککن به دانشآموزان به اتمام میرسید.
خانواده بهمثابه مهمترین بنیاد اجتماعی بشری، عنصر اساسی در پیشرفت و موفقیت یک ملت محسوب میشود و سعادت هر جامعهای، منوط به نیکبختی خانوادههای آن جامعه است.
غفلت از منابع و سرمایههای معرفتی موجود در میراث تمدنی اصیل ایرانی در موضوع زیباشناسی و عشقورزی، تنزل مفهوم پدیده شریف عشق در دنیای کنونی و عدم پژوهش و واکاوی لازم در حوزه عشقشناسی در مراکز علمی و پژوهشی سبب شد …
ازدواج در اصفهان مناسک و آدابورسوم مخصوص به خودش را دارد؛ آدابی که شاید کمرنگ شده باشد و به قوت قدیم نباشد؛ اما هنوز هم کموزیاد پابرجاست.
هفته پیش بود که خبر آمد فیلم سینمایی «سینما متروپل» پس از دو سال توقیف، اواخر آبان راهی سینماهای کشور برای اکران عمومی میشود.
فیلم کوتاه «تونل» بهتازگی در چهلویکمین جشنواره بینالمللی فیلم کوتاه تهران به نمایش درآمد و موفق به کسب دو تندیس برگ زرین این جشنواره شد …
عاقد که برای بار سوم پرسید: «عروس خانم! آیا وکیلم؟» داماد قبل از عروس گفت: «من حرف دارم.خیلی با خودم کلنجار رفتم؛ اما نامردیه اگه نگم.» عروسخانم هاجوواج به داماد نگاه میکند.
«دفتر مدرسه ما اصلا میز و صندلی نداشت. خودم روی روزنامه نشسته بودم. کمدی نداشتیم. پروندهها رو گوشه دفتر چیده بودیم. این وضع ما بود.» مدیر مدرسه موسفیدِ زمان جنگ توی دفتر روبهرویم نشسته بود.
بارها میتوان از اصفهان تاریخی و قشنگ و مردمان یاریگر و برازندهاش نوشت؛ دیاری که نویسنده «شازده حمام» دربارهاش میگوید: «هر بار من به اصفهان میروم، فکر میکنم دارم به بهشت میروم.»
یادم نمیآید اولین باری که واژه شجاعت را نوشتم کجا بود؛ اما اولین باری را که شنیدم، به یاد دارم؛موقعی که طفل نوپایی بودم و تلاش میکردم روی پاهایم بایستم …