سه روز پیش، پرونده سیوپنجمین دوره از نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران بسته شد و ناشران مستقر در مصلای امام خمینی(ره) بعد از یازده روز تنفس در زیر سقف پرهیاهوی نمایشگاه و گذران روزها با مخاطبان کتابدوست و دیدار و شاید رقابت با همصنفانشان، بار و توشه را بستند و به شهر و دیار و انبار خود بازگشتند.
گروه فرهنگی «ملکا»، مجموعهای کاملا دخترانه است که همین چند وقت پیش نهمین سالگرد خودرا جشن گرفت. اولین فعالیت این مجموعه به ولادت حضرت معصومه در سال ۱۳۹۵ برمیگردد. مخاطبان بیشتر از قشر دانشجو هستند و در اعیاد فعالیت دارند. برای آشنایی با فعالیتهای گروه با خانم عارفه نیلی مدیرگروه فرهنگی ملکا به گفتوگو پرداختیم.
در ۲۴ شهرستان استان دفاتر نمایندگی کانون خدمت رضوی دایر است که ذیل هر یک تعدادی دفتر و ۲۵۵ کانون خدمت رضوی تخصصی و محلی فعالیت میکنند.
امسال پیام مهمانی نیامد. البته که قرار هم نبود بیاید. بزرگ خاندانمان فوت شده بود و عمهجان تازه رخت عزای مادر را بعد از دو ماه درآورده بود.
گوش به گوش شنیدهام که در حیاط امامزاده شاه میرحمزه خبرهایی هست. هیاهوی دختران تازه به تکلیف رسیدهای که میخواهند در ایام پربرکت دهه کرامت یکی از متفاوتترین جشنهای تکلیف شهر را تجربه کنند.
شانههای افتادهاش را هی بالا میکشید. مرد بود دیگر؛ نمیخواست کسی زاریاش را ببیند. با دلش کنار تخت محبوبش بود و با وجودش کنار تخت دخترش که یک طبقه بالاتر از مادر بستری شده بود. به یک آن، همسر و پدر جانباز شده بود. همسر جانباز بود و به زودی همسر شهید میشد.
وقتی که عروسک جادویی را دختران مرادی در صندوقخانه ی خانه ی ترمه خانم پیدا میکنند، به دنبال برآوردن آرزو ها می روند، غافل از آنکه خود ترمه خانم بزرگترین آرزویش برآورده نشده و آن هم غم نبودن فرزندانش است….
با گذشت سه ماه از آغاز اکران بهاره، اکنون سینماهای سراسر کشور آماده استقبال از آثار جدید سینمایی میشوند. «تگزاس 3» اولین فیلمی است که از دوم خرداد وارد چرخه اکران میشود.
وقت زیادی نداشت. فردا روز مسابقه بود. از دست خانم پرورشی حسابی کفری بود که خبر مسابقه را دیر به آنها داده بود. تاریخ اعلام مسابقه یک ماه پیش بود؛ اما خانم هفته پیش به آنها خبر داده بود.
بههنگام تماشای فیلم «تمساح خونی» در سینما، خیلی منتظر بودم تا فیلم از یک جایی به بعد شروع شود. درواقع با اینکه دقایق زیادی از فیلم گذشته بود، هنوز داستان اصلی آغاز نشده بود؛ چون داستانی ورای همان چیزی که در لحظه اتفاق میافتاد وجود نداشت.
زن پشت میز ناهارخوری نشست. رنگ به رو نداشت. خسته و گرسنه از راه درازی رسیده بودند. گلویش خشکیده بود و ته دلش از گرسنگی ضعف میرفت.
صدای نفسهای عمیقش، گردن شلویکوری شدهام از بیخوابی دیشب را، کِش میدهد و از روی صفحه پیامک رفیقم بالا میکشد و نگاهم بهصورت ظریف و تبکردهاش میافتد …