نزدیک به یک هفته از آن ماجرا گذشته است؛ از آن روزی که هلیکوپتر حامل رئیسجمهور و همراهانش مفقود و پس از آن هم خبر شهادت سرنشینان آن اعلام شد.
صبح دوشنبه بود که با همه تلاشمان برای ناامیدنشدن، آخر آن خبر تلخ رسمیت یافت و خبر تلخ شهادت رئیسجمهور و همراهان گرامیشان اعلام شد.
اصفهان گنجینهای از هنرهای تجسمی رنگارنگ است که هر کشوری آرزوی داشتن یکی از این هنرهای ناب و اصیل را دارد!
ساعت پنج عصر سیام اردیبهشت. مادر زنگ میزند. گوشی تلفن را برمیدارم و طبق معمول سلام و احوالپرسی پرنشاطی تحویل مادر میدهم. مادر اما ناراحت است.
تکههای نبات و شکلات را در پاکتهای پلاستیکی بستهبندی میکنم و زیر لب امام رضا علیهالسلام را صدا میزنم. نیت کردهام فردا بستهها را به گلزار شهدا ببرم و بین مردم پخش کنم. تلفن زنگ میخورد: الو کجایی؟ تلویزیون را روشن کن شبکه خبر.
چندماه بعد از دلتنگی زیاد راهی مشهد شدم. صبح زود موقع اذان به سمت حرم راه افتادم.
اگر آثار دورکیم را بازخوانی کنیم، یکی از متداولترین مفاهیمی که او بهکرات بیان کرده، «وجدان جمعی» یا «collective conscience» است؛ مفهومی که اشاره به روحی جمعی در میان مردم دارد؛ بهطورمثال، ملیگرایی احساسی است که بهطور طبیعی همه مردم یک جامعه آن را مثبت میشمارند و درون خود احساس میکنند.
یکی از فنون جنگ آن است که بهجای کشتنِ یکایکِ سپاهیانِ دشمن، پهلوانی را بکشند که پشتوپناه همه اهل سپاه است و همه به حضور و توان او دلخوشاند؛ پهلوانی که نگهدارنده نظامِ لشکر است و دیگران به بودنِ او دلهایشان قُرص است و قدمهایشان استوار.
کاش یک جایی پیدا میکردم که سر صبحی روضه بخوانند. از اول صبح تا به حال دارم فکر میکنم امروز چکار کنم؟
مگر میشود چشم پوشید؟ مگر میتوان ندید؟ مگر میتوان با انبوهی از بغض جا خوشکردهدرگلو، آب دهان بلعید؟ میگویی: «سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی». میگویم: «بله، سر حضرت آقا سلامت.»
«با احترام به اطلاع میرسانیم برنامه جشن تولد امام رضا علیهالسلام پس از رسیدن خبر سلامتی رئیسجمهور عزیزمان برگزار خواهد شد.»
تازه قوهقضائیه جان گرفته بود و نفس راحتی میکشیدیم. یکجور نظم و مدیریت خاصی پیچیده بود توی کارها که حتی ما از دل خانه هم این آرامش تزریقشده را حس میکردیم.