در باب نسبت فلسفه و سینما گفتن بسیار دشوار است، زیرا از سویی میتوان در باب این نسبت ذیل فلسفههای مضاف چون فلسفه سینما اندیشید و از دیگر سو میتوان درباره سینمای فلسفی و یا فلسفهورزی با سینما گفت.
در دههای که گذشت، جشنواره فیلم فجر به عنوان ویترین اصلی سینمای ایران، هرگز نتوانست آنطور که شایسته بود، به دنیای رنگارنگ و پرامید سینمای کودک و نوجوان بپردازد.
فیلم «جانشین» به کارگردانی مهدی شامحمدی، که در چهل و چهارمین جشنواره فیلم فجر حضور یافت، روایتگر بخشی از زندگی و رشادتهای شهید حسین املاکی، جانشین لشکر قدس گیلان، با محوریت عملیات نصر ۴ در منطقه ماووت و ارتفاعات ژاژیله است.
فیلم امسال رسول صدرعاملی، اثری لطیف، خوشحسوحال و تا حدود زیادی شریف است که مدعایی بیش از آنچه هست و میتواند باشد، ندارد.
صحبت درباره فیلم «قایقسواری در تهران» را باید از نامش شروع کرد؛ نامی که هیچ ارتباطِ معناداری با داستانِ فیلم ندارد.
بعد از فیلم «زیبا صدایم کن»، رسول صدرعاملی با فیلم «قایقسواری در تهران» در جشنواره فجر حاضر شد. در نگاه اول و با توجه به پوستر منتشرشده از فیلم، به نظر میرسید که اثر جدید حالوهوایی شبیه فیلم سال قبل داشته باشد.
فیلم «زندهشور» به کارگردانی کاظم دانشی را میتوان یک «کالبدشکافی سراسیمه» از بدنه رنجور جامعهای دانست که در تقاطع سنت، قانون و مدرنیته گرفتار شده است.
فیلم «زندهشور» دربارف موضوع پرتکرارِ سینمای داستانی و مستندِ ایران است: لحظه اعدام. این پدیده همواره واجد نوعی رازآلودگی و جذّابیتِ پنهان است که آدمها دوست دارند از چگونگی و کمّ و کیفش سر در بیاورند؛ گرچه همزمان از آن ترس و واهمه دارند.
فیلم سینمایی «زندهشور» دومین تجربه کارگردانی کاظم دانشی پس از فیلم جنجالی «علفزار» است. دانشی بعد از «علفزار»، فیلمنامه «بیبدن» را نیز نوشت. اما کارگردانی آن را بر عهده نداشت.
ده دقیقه از شروع «زندهشور» که گذشت، در دلم گفتم: «ای کاش تنها بودم و کمی اشک می ریختم.» نه در راستای انتقال خوب غم موجود در سکانس که معتقدم غلوآمیزی فراوانی داشت، بلکه اشک در رثای جفای آدمی که دست به قتل نفس دیگری به هر دلیلی، میزند.
هر سال در جشنواره فجر رخدادی توجهها را به خود جلب و رسانهها را وادار به واکنش میکند. یک سال پوستر جشنواره و آیتمهای تولیدشده با هوش مصنوعی خبرساز میشوند و سال دیگر، خلوتی جشنواره از حضور فیلمهای مستقل.
فیلمِ جدیدِ بابک خواجهپاشا، تلاشی است ناموفق برای روایتکردنِ داستانی در دلِ ویرانیها و آوارگیهای غزه. خواجهپاشا ویرانیها و آوارگیها را انصافا خوب و طبیعی نشان میدهد، ولی داستانی برای روایت ندارد.