تاریخ، یک شاهد همیشگی است. در تاریکترین لحظات یا روشنترین روزها، جایی ساکت نشسته است و فقط نظارهگر است. انگار تنها اوست که میداند: این نیز بگذرد! چرا که تاریخ، خود همان است که گذشته است و بیشتر از همه، عبور بی وقفه زمان را میشناسد. او بی آنکه اسیر تلاطم بُرهههایش شود، آرام و صبور، ناملایمات را تاب میآورد و به گشایشها، لبخند میزند اما دل نمیبندد.
«به بیوگرافی و شرح کودکی و زندگانی آدمها اعتقادی ندارم. ماجرا آنجا برایم جدی میشود که به کارنامه و کار حرفهایشان پرداخته شود. به خاطر همین است که هر سوالی از من بپرسند از تئاتر میگویم و هر مصاحبهای با هر محوری که داشته باشم به تئاتر ختم میشود.» «تئاتر» عشق و زندگی ناصر کوشان است. این پژوهشگر و به قول خودش «تئاترنویس» حالا در آستانه 74سالگی همچنان با فکر تئاتر از خواب بیدار میشود و با خیالِ آن چشم بر هم میگذارد.
ساز خوشطنین سنتور که عدهای آن را مادر ساز پیانو لقب دادهاند، یکی از ابداعات بسیار مهمی است که توسط موسیقیدانان و ریاضی دانان مشهور در سرزمین پهناور ایران ساخته شده و در زمره آثار ملی نیز به ثبت رسیده است. لذا به منظور حفظ و حراست از این محصول فرهنگی هنری بسیار ارزشمند و حمایت از تولیدکنندگان محترم و نیز قدردانی از زحمات گذشتگان، امید است بتوانیم در زمینه رشد صادرات این ساز به جهانیان نیز موفق باشیم.
واژه دستبرد در اصطلاح عمومی و اگر مترادف با سرقت باشد، دلالت بر ورود پنهانی به محدوده مادی تحت اختیار دیگران و ربایش اموال آنان دارد. اگر به شکل نمادین در این تعریف بخواهیم اموال را با افکار یا آثار فکری جایگزین کنیم، باز هم میتوانیم از واژههای سرقت و دستبرد برای آن استفاده کنیم. البته در سرقتهای آثار هنری، علاوه بر نقض مالکیت فکری در برخی موارد با سرقتهای مادی نیز طرف هستیم. یعنی در این حوزه میتوانیم با سرقت از نوع مشروح در قانون مجازات و سرقت از نوع مورد اشاره در قانون مطبوعات و همچنین سوء استفادههای هنری و فکری مورد نظر قوانین حقوق هنرمندان و حمایت از مالکیت فکری مواجه باشیم.
جلالالدین همایی علاوه بر اینکه بر جامعه ادبی و ادبیات ایران منتی عظیم دارد، اصفهانشناسی را نیز مرهون کوششها و زحمات خود کرده است. در این مقاله ما به آخرین اثر چاپشده او در حوزه اصفهانشناسی یعنی کتاب «جغرافیای اصفهان» او میپردازیم و از دریچه آن کتاب، نگاهی ژرفتر به مؤلف ارجمندش میافکنیم. جلالالدین همایی از عاشقان اصفهان بود. از سال فوت او (1359) تا به امروز هر ساله شخصیت وجودی او گستردهتر شده و ارزش علمی و وسعت دانش او بر همگان آشکارتر میشود. یک دلیل آنکه وقتی فوت کرد، نتوانست گنجینه دستنوشتهها و تحقیقات خود راجع به اصفهان را به چاپ برساند و بدین خاطر دختر او، ماهدخت بانو همایی در طی این چهل سال، با کوشش قابلتقدیر دستنوشتههای پدر را تنظیم کرد و به چاپخانه سپرد و حدود ده جلد کتاب ایشان تحت نام کلی «تاریخ اصفهان» را انتشار داد.
به کارهای نکرده فکر میکنم. به خیلی چیزها که جایشان در صفحه خالی است. مثلا به ستونی ثابت برای خبرنگاران نوجوان عشق هنر با تمام جوانیها و فانتزیهای ذهنیشان یا بخشی برای قلمزدن پیشکسوتهای اهل هنر که پختگی و تکامل درنوشتههایشان موج میزند یا ستون پرطرفدار مخاطبان عام که این روزها دیگر در کمتر روزنامهای پیدا میشود یا حتی یک ستون که در آن بشود گزارشی از کارهای روزانه یک مدیر هنری گرفت و فضا و اتمسفر کار و حتی چیدمان دفترش را در انتخاب آثار هنری آنالیز کرد. حالا به محتوایی فکر میکنم که بیشتر بر محور تصویر استوار است و اشلهای تازهای که میتواند صفحه فرهنگ و هنر را دیدنی و خواندنیتر کند.
روزنامه اصفهان زیبا وارد هفدهمین سالگرد تأسیس خود میشود و این بهانه خوبی است تا با هنرمندان و فعالان هنری اصفهان گفتوگو کنیم که آیا فعالترین روزنامه شهر در این سالها در زمینه فرهنگی و هنری دستاوردی داشته است؟ آیا صفحه فرهنگ و هنر آیینهای برای انعکاس سلایق مختلف فضای فرهنگی اصفهان بوده است و اساسا جای خالی چه نگاه یا رویکردی در زمینه فرهنگ و هنر در این روزنامه خالی احساس میشود؟ برای رسیدن به پاسخ این پرسشها و شنیدن نظرات هنرمندان مختلف با علی خدایی نویسنــــــده و داستاننویس، حسین تحویلیان نقاش و هنرمند هنرهای تجسمی و خسرو ثقفیان نویسنده و کارگردان تئاتر گفتوگو کردیم که در ادامه میخوانید.
در این متن قرار است کمی درباره نثر جادویی شاهرخ مسکوب حرف بزنیم. نثری بیمانند که مسکوب را به یکی از بهترین جستارنویسان معاصر بدل کرده است. نشانههای این نثر را در سه اثر «سوگ مادر»، «سفر در خواب» و «روزها در راه» جستوجو کردهام و تلاشم این بوده است تا شرحی بر شیدایی این نویسنده چیرهدست بنویسم.
در طول چند قرن اخیر و بخصوص از قرن نوزدهم به بعد بحثها و جدلهای فراوانی در ستایش و نکوهش موزه بین روشنفکران و متفکران هنری درگرفته است. عدهای به شکل بیرحمانه و معمولاً از موضعی رادیکال اساس موزهها و بخصوص موزههای هنری، را زیرسوال بردهاند. در مقابل گروهی دیگر هم به نقش موزهها در حفظ و اشاعه فرهنگ و هنر اشاره کردهاند و صیانت و حفظ موزهها را امری مهم و ضروری برای آینده بشری قلمداد کردهاند. آیا موزههای هنری به تاریخ هنر کمک میکنند یا موجبات زوال آن را فراهم میآورند؟ مخالفان و موافقان موزه دقیقاً چه میگویند؟ آیا موزهها اهمیت دارند یا نه؟
سفارت ایران در کنیا بعد از برگزاری اولین دوره جشنواره مجازی کاریکاتور با موضوع «آفریقا و کووید 19» اقدام به برگزاری جشنوارهای دیگر در حوزه کاریکاتور کرده است. جشنوارهای با موضوع «کاربرد فرهنگ و هنر در خاموشی سلاحها» که در ابعاد بینالمللی و با حضـــــور کاریکاتوریستهای سراسر دنیا برگزار میشود. دبیرخانه این جشنواره در اصفهان دایر است و امور اجرایی آن با همکاری و هماهنگی سفارت ایران در کنیا پیش میرود. فراخوان این جشنواره در اواخر سال 2020 اعلام شد و قرار است در نهایت در ماه می سال 2021 مصادف با اردیبهشت ماه سال 1400 کار داوری و اعلام نتایج جشنـــــــواره نهایی شــــــود. برای باخبرشدن از جزئیات این جشنواره باعلی اسدی دبیر جشنوارههای «آفریقا و کووید 19» و «کاربرد فرهنگوهنر در خاموشی سلاحها» گفتوگو کردیم.
در ستون پیشین، با عنوان «چراغ برق، از ادیسون تا تاجران اصفهانی»(isfahanziba.com /11دی 99)، با دو تاجر خوشفکر اصفهانی به نامهای محمدحسین امینالضرب اصفهانی و فضلالله دهش ملقب به عطاءالملک آشنا شدیم که هر دو بانی ورود برق به ایران و اصفهان بودهاند. اما بهانه ورود ما به این عرصه و بررسی چگونه آمدن چراغ برق به این مرز و بوم، درج خبر درگذشت ادیسون در روزنامه اخگر شماره 667 بود که با عنوان «فوت عالم معروف آمریکایی» توجه مخاطب را جلب میکرد و در انتهایش، نویسنده اخگر وعده داده بود که در شماره بعدی شرح حالی از ادیسون ارائه خواهد داد. اکنون ما و خوانندگان آن زمان در یک همزمانی خیالی، با فاصله 89 سال، این شرح حال را میخوانیم. شرح حالی با عنوان «اسرار ادیسون» که در سال 1310 شمسی برای مخاطبان، حتما کشفِ راز بوده؛ اما امروزه برای ما شبیه سندی تاریخی است:
استاد رضانور بختیار را بهمنماه ۱۳۸۰ در جلسه نخست اولین روز دانشگاه دیدم. معمولا اولینها واضحتر در خاطر میمانند. بهآرامی وارد کلاس شد و درست رفت کنار پنجره بزرگی که مشرف به عمارت عالیقاپو بود. از ما خواست تا یکییکی خود را معرفی کنیم و از علایق و تجربهها و آرزوهایمان بگوییم. بهروشنی به خاطر دارم که پرده مخملی بزرگ پنجره را کنار زد و با دستش عالیقاپو را نشان داد و گفت: سالها پیش همینجا، زمانی که دانشآموز مدرسه سعدی بودم، از پنجره همین کلاسها هرروز این منظره را تماشا میکردم.