درودیوار خانه را به نام و نشان بزرگان ادبیات و به کام کودکان نقش زدهاند. توران میرهادی، جبار باغچهبان، مهدی آذریزدی، فرهاد حسنزاده، هوشنگ مرادی کرمانی و … همه از توی تصاویرشان لبخند بر لب ما را نظاره میکنند شاید با این باور که خاطره خوب روزهای کودکی و کتاب اینجا جانی دوباره بگیرد.برخلاف روزهای شلوغ و پرجنبوجوش خبری از بچهها نیست و بهحکم کرونا حالا یک سالی میشود که کودکانهترین خانه خیابان فرایبورگ رنگ سکوت و انتظار برای هیاهوی دوباره گرفته. این خانه اما برای نهضتخانم قریشینژاد همان جایی است که بود و هرچند مدتی است با شیوع کرونا فعالیتها مثل قبل ادامه ندارد اما سالهاست چشمان زندگیاش با برق نگاه بچهها سو گرفته است.
آشنایی من با انجمن دوستداران ادبیات کودک و نوجوان به صورت کاملا اتفاقی شکل گرفت. من در ابتدا به انجمن خواهر خانم قریشی نژاد، خانم بهجت قریشینژاد میرفتم. هر وقت ایشان علاقه من را به کار کودک میدیدند میگفتند که تو باید به انجمن خواهرم یعنی انجمن دوستداران ادبیات کودک و نوجوان بروی و برای کار کودک ساخته شدی، اما من همت نکرده بودم. تا اینکه سال 1394 بر حسب اتفاق روزی برای شرکت در کلاس شاهنامهخوانی به انجمن رفته بودم که متوجه برگزاری جلسات ترویج کتابخوانی برای کودکان شدم. کلاس شاهنامهخوانی یک هفته درمیان شنبهها برگزار میشد و آن شنبهای که من به انجمن رفتم جلسات ترویج کتابخوانی در حال برگزاری بود. من از همان جا به نوعی مرید این جلسات و افراد حاضر در آن شدم و در هر برنامه آموزشی که انجمن دوستداران ترویج ادبیات کودک و نوجوان برگزار میکرد شرکت میکردم.
اوایل ورودم به دانشگاه بود. پر از شور و هیجان بودم و دنبال فعالیتهای مدنی و اجتماعی، اما این شور و هیجان خیلی دوامی نداشت. من ورودی سال 87 بودم و نیمسال دوم درسخواندنم به وقایع 88 و برخوردهای بعد از آن گذشت. اتفاقاتی که هنوز بعد از یازده سال، وقوعشان در من زنده است. آن روزها پر از سرخوردگی بودم. هیچ کاری به نظرم سرانجامی نداشت. انجام هر کار گروهی و تشکیلاتی به نظرم مسخره میآمد و دیگران هم بهتر از من نبودند، اما امیدوارتر چرا. یکی از دوستانم با همین امیدواری بیشتری که داشت، چندنفرمان را صدا زد که کاری برای مناطق محروم بکنیم.
سال 80 بود که در پارک همقرار شدیم. آن سال به همراه خانمها قریشی نژاد، عقیلی و میرخلف کنار هم نشستیم و به این فکر کردیم که طرح انجمنی با موضوع ادبیات کودکان و نوجوانان را بریزیم. هیچ وقت آن روز را فراموش نمیکنم که در کنار هلهله رود به کار با بچهها فکر میکردم. چه ذوقی داشتم از اینکه حالا میتوانم با بچهها بخوانم، بنویسم و کار کنم… انگار یک زندگی دوباره پیدا کرده بودم.
«تماشای تأثیر و نفوذ نورها و تاریکیها در فواصل میان تودهها و حجمهایی که درختان و ساختمانها در چشماندازهای مختلف میسازند بهانهای برای این تجربهگری شد. سؤال این بود که چطور میتوان با مداخله در منشأ، جهت، رنگ و روابط نور و تاریکی در بازنمایی به اتمسفر جدید دست پیدا کرد. همچنین این تلاشی تجسمی بود تا علاوه بر بینایی، حسهای دیگر را نیز تجربه فرا بخواند؛ به طوری که بتوان رطوبت، سردیگرمی و شاید بوی یک فضا را با نگاهکردن به آن حدس زد یا از این راه به حس لطیف یا تازهای رسید.»
پنجمین نشست از مجموعه گفتوگوهای زنده اینستاگرامی صفحه چهارسوق در گستره تاریخ اجتماعی به گفتوگوی مهدی یساولی، روزنامه نگار و پژوهشگر تاریخ با نسیم خلیلی، پژوهشگر تاریخ و داستاننویس اختصاص داشت. سفر به تاریخ فراموششدگان، تاریخ مردم و زیست روزمره آنها در گستره تاریخ عنوان این گفتوگوی زنده بود و هر دو تاریخنگار با ذکر مثالهایی به دنبال یافتن پاسخ این پرسش بودند که چرا تاریخنگاری ایرانی به روایت تاریخ مردم یا تاریخ اجتماعی گرایش نداشته است و چرا تاریخنگاران به نوشتن زندگی روزمره مردم علاقهای نشان ندادهاند؟
بر اساس ماده چهارم قانون حمایت از حقوق مؤلفان و مصنفان و هنرمندان مصوب سال 1348 خورشیدی، حقوق معنوی اثر محدود به زمان و مکان نبوده و قابل واگذاری به غیر نیست. یعنی حقوق مربوط به نام پدیدآورنده قابل انتقال و بخشش نیست و به عبارت خیلی سادهتر: یک پدیدآورنده نمیتواند به کسی اجازه دهد که اثر وی را به نام خودش اکران کند. بر همین اساس، طبیعتا اشخاص دیگر هم نمیتوانند با اجازه یا بدون اجازه پدیدآورنده، خود را مالک اثر وی معرفی کنند. این در باب حقوق معنوی اثر بود.
خط سرخی زین پلنگستان عبورم میدهد وسعت گلگشت آهوها صدایم میزند
بهمن رافعی
تاریخ ادبی به دو صورت وجود دارد: صورت اول و نزدیک آن تاریخ ادبی در «اکنون» است که جاری و ساری است. به حکم این اکنونی و درگذر بودن، رویدادهای ادبی و نیز وجود معاصرِ شاعر و نویسنده، بدیهی و همیشه در دسترس فرض میشود؛ حال آنکه چنین نیست؛ زندگی، سلوک و هنر هر شاعر و نویسنده خوبی، رخدادی نادر و تکرارناپذیر است و ممکن است دیگر تاریخ ادبی در اکنون، دستکم در زمانی کوتاه، بخت دیدار آن شاعر و نویسنده خوب را درنیابد.
جامعهشناسان ادبیات، معمولا آثار و احوال و حیات ادبی یک شاعر را در چارچوب ادبی و اجتماعی و فضای ایدئولوژیک حاکم بر زمانه زیست او بررسی میکنند. جوانی بهمن رافعی نیز مصادف بوده با شور و التهابات سیاسی و اجتماعی دهه ۴۰ و ۵۰ کشور. همان دورهای که اوج شکوفایی و میدانداری ادبیات نوین این دیار، خاصه شعر، بودهاست. زمانی که مدرنیسم ادبی و مدرنیته اجتماعی و فرهنگی، به تغییرات سیاسی، رنگ و آب و شتاب ویژهای بخشیده و متقابلا از آن تأثرات گسترده و عمیقی دریافت کرده بود؛ بهگونهای که چهره هر شاعر و نویسندهای، در موضعگیری و واکنش به آن تحولات ترسیم میشد.
انزوای خودخواسته، خودسازی شاعرانه، اولویتدادن به نفس زندگی و دوری از هیاهوی مرکز از بهمن رافعی چهرهای خاص ساخته است. او در نگاه من نماد سرنوشت ادبیات یکصد سال گذشته اصفهان است. نبود جریان مستمر ادبی و نهاد های ادبی رسمی و تأثیرپذیری ادبیات از رویدادهای سیاسی، همین طور بر دوش ادبیات وظیفههای غیر ادبی گذاشتن، فعالیتهای ادبی را در این شهر به همت افراد وابسته کرد نه نهادها.