بدجور دلم سوخته. بدجور شکسته دلم. میدانم بدِ بدِ بدم آقا. همهاش قبول. من که سختی راه را به جان خریده بودم. کاش میشد همه چیز آنطور که دلم میخواست ردیف میشد!
پای دلم لرزید. به یاد وقتی افتادم که حسرت مادرشدن داشتم و آرزو میکردم اولادی داشته باشم و او عاشورا بخواند و من، «بابیانت و امی» گفتنش را بشنوم. حالا داشتم میشنیدم.
سید موسی صدر مشهور به امام موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان، در 9 شهریور 1357 مصادف با 31 آگوست 1978، هنگامی که به دعوت معمر قذافی وارد لیبی شده بود، در این کشور ربوده شد و سرنوشت او تاکنون که 45 سال از آن ماجرا میگذرد، همچنان نامشخص مانده است.
اینجا کسی خودش نیست! کسی فکر مال و مایملکش نیست، مهم نیست چه تحصیلاتی دارد و از کدام طبقه است. کسی به خاطر رنگ و نژاد و تخصص و جایگاه اجتماعی افراد آنها را تکریم نمی کند.
لایحه «عفاف و حجاب» با نام کامل لایحه «حمایت از خانواده از طریق ترویج فرهنگ عفاف و حجاب» یکی از طرحهای عفاف و حجاب در ایران است. این لایحه از سوی قوه قضائیه ایران تهیه و در ۹ اردیبهشت ۱۴۰۲ به دولت سید ابراهیم رئیسی ارسال شد.
وظیفه مربی تقدیم بینش و دانش، بر پایه ذات توحیدی خود نوجوان است و نه امر و نهی و ترس، بلکه او را باید به تفکر واداشت.
خانه را مورچه زده بود. مامان میگوید: مورچهها برایمان خوشیمناند. وقتی مورچههای بالدار و بیبال هجوم بیاورند، یعنی میخواهند ما را مسافر کنند. من از مورچهها بدم میآمد؛ حالا اما دوستشان داشتم.
وقت آن رسیده که زن را مادر همه زیباییها ببینیم، الگوهایمان را از پستو بیرون بکشیم، به آنها اجازه زینبی و فاطمیبودن بدهیم؛ بهعنوانمثال زندگی و فعالیتهای بانویی همانند بانو امین را برای زن امروزی تبیین کنیم.
بانو امین از آن کسانی است که خود را از زندان عرفیات خودساخته و بیمبنا رها کرد و از همان ابتدا، رفیعترین مقامات انسانی را در دنیا و آخرت، حق خود دانست و آن را از خدای متعال طلب کرد.
تمام بند رختها پر شده است. چشمم به درخت نخل گوشه حیاط میافتد. لباسها را آویزانش میکنم. حالا علاوه بر بار خرماهای نرسیدهاش، بار لباس زائران را هم به دوش میکشد. با خودم فکر میکنم چه خوب است که آدم درخت خانهاش هم در خدمت حسین( ع) باشد!
علاقهمندان میتوانند برای بازدید از نمایشگاه «طوفان البکا» با مراجعه به حوزه هنری واقع در گذر سعدی منتهی به میدان امام خمینی اصفهان از این نمایشگاه بازدید به عمل بیاورند.
با خودم گفتم یکلحظه از دردهایت فدای سر حضرت زینب (س). آب را روی پاهای ملتهبم ریختم. آرامتر شدم. به صحبتهای چند دقیقه قبلمان فکر میکردم که اگر یوسف زهرا از کنارمان عبور کرده باشد چه؟!