بایگانی برچسب امام حسین
چای بهشتی
19:10 - 20 تیر 1403

چای بهشتی

خسته و تشنه می‌رسم؛ درست روبه‌روی مجتمع امام خمینی خیابان نبوی‌منش.

شوق صف
12:04 - 22 شهریور 1402

شوق صف

آن روز در حرم، روضه‌ ساقی دشت کربلا، که بانی‌اش امام رضا (ع) بودند، شنیده بودیم. دلم چای بعد روضه طلب می‌کرد اما چایخانه صفی داشت نسبتا طولانی… در صف چایخانه ایستادم انگار عطر چای را خود حضرت افشانده بودند بس که بوی بهشت می‌داد.

کربلا؛ خانه ماست…
12:21 - 21 شهریور 1402
قسمت هفتم (پایان):

کربلا؛ خانه ماست…

اسماعیل داشت اصرار و التماس می‌کرد و مرد هم تشکر می‌کرد و می‌گفت: «نه بابا خودم می‌برم.» داشتم نگاه می‌کردم که چه چیزی را قرار است خودش ببرد که یک‌دفعه چشمم خورد به یک چمدان بزرگ و بلند. از همان هوایی که حاجی‌ها از سفر حج می‌آورند.

سرکه چندساله
12:45 - 20 شهریور 1402

سرکه چندساله

پارچه‌های روی خمره‌های سفالی را یکی یکی کنار‌ زد. بوی سرکه توی اتاق پیچید. نگاهش روی پشه‌هایی که دور انگورها می‌لولیدند، مانده بود. این چندروز دست و دلش به کار نمی‌رفت.

کانتینر به مثابه در خیبر! (قسمت ششم)
12:24 - 20 شهریور 1402

کانتینر به مثابه در خیبر! (قسمت ششم)

داشتیم دنبال جای خواب می‌گشتیم که مرد عربی به ما گفت: بیایید اینجا بخوابید. به آنجا که نگاه کردیم، یک‌دفعه بدنمان لرزید؛ نه از سرما؛ از چیزی که روبه‌رویمان می‌دیدیم.

صبحانه کاخ پادشاه (قسمت پنجم)
11:42 - 19 شهریور 1402

صبحانه کاخ پادشاه (قسمت پنجم)

در هول و هراس این بودیم که نکند دعوت بشود که رسیدیم به شوهرخاله و مرد عراقی. گفتم: «چی شده؟ دعواتون کرد برای صلوات؟» شوهر خاله گفت: «نه بابا. میگه بیاید بریم خونه ما امشب.»

کربلا وطن همه دلدادگان حسین (ع) است
13:24 - 18 شهریور 1402

کربلا وطن همه دلدادگان حسین (ع) است

از مرز که رد شدم، همه صداها تمام شد. من گوشم از «اشرب مای یا زائر» پر شده؛ از «برد گلبگ یا زائر» وسط آفتاب سوزان کربلا. تمنای صدای «اشرب حلیب» میان دل تاریک شب را دارم.

اشرب شای زائر (قسمت چهارم)
13:12 - 18 شهریور 1402

اشرب شای زائر (قسمت چهارم)

تقریبا امروز روز اول پیاده‌روی ما بود. دیروز از عصر راه افتادیم و آن‌طور به سختی افتادیم. امروز انگار تازه همه‌چیز را دیدیم. عراقی‌هایی را که در مسیر، پیاده می‌آمدند، می‌دیدیم و بهت‌زده راه می‌رفتیم.

برسان سلام ما را!
11:38 - 14 شهریور 1402

برسان سلام ما را!

از صبح کلافه‌ام. روز قبل از رفتن است. خبرها تندتند می‌رسند: مرز شلوغ است، هوا گرم است، فلان جا امکانات کم است. باید کوله ببندم. همسرجان مدام تذکر می‌دهد که سبک باشد؛ فلان چیز لازم نیست، بَهمان چیز را نمی‌خواهد برداری.

المشی فی طريق الحب، ضروره
08:45 - 14 شهریور 1402
ضرورت حضور در مسیر تمدن جهانی تا رسیدن به سازندگی:

المشی فی طريق الحب، ضروره

«اجتماع پیاده‌روی اربعین» به عنوان سنتی سیاسی، اجتماعی و مذهبی در سال‌های اخیر نقش پررنگی در جهان بدون مرز ایفا کرده است و امروزه فارغ از تقیدهای مذهبی، کمتر کسی را دست‌کم در جهان آسیا می‌توان یافت که از آن بی‌خبر باشد.

فرّو الی الحسین
12:23 - 13 شهریور 1402

فرّو الی الحسین

فرصت دیدارم تمام شد باید شبانه راه چند روز آمده را برگردم. به این فکر می‌کنم. برای التیام خستگی‌هایم فرّو الی الحسین را قدم برداشتم. او پیش از رسیدن در آغوشش آرامم کرد!

خانه پدری (قسمت دوم)
12:08 - 13 شهریور 1402

خانه پدری (قسمت دوم)

شوهرخاله‌ام استاد دانشگاه اصفهان است و این سفر هم مخصوص دانشجویان و استادهای دانشگاه بود. همان‌جا وسط مهمانی به کسی که مسئول اردو بود، پیام دادم و ماجرا را گفتم. گفت اگر تا آخر هفته پاسپورتش را می‌رساند، می‌تواند بیاید.