به کارهای نکرده فکر میکنم. به خیلی چیزها که جایشان در صفحه خالی است. مثلا به ستونی ثابت برای خبرنگاران نوجوان عشق هنر با تمام جوانیها و فانتزیهای ذهنیشان یا بخشی برای قلمزدن پیشکسوتهای اهل هنر که پختگی و تکامل درنوشتههایشان موج میزند یا ستون پرطرفدار مخاطبان عام که این روزها دیگر در کمتر روزنامهای پیدا میشود یا حتی یک ستون که در آن بشود گزارشی از کارهای روزانه یک مدیر هنری گرفت و فضا و اتمسفر کار و حتی چیدمان دفترش را در انتخاب آثار هنری آنالیز کرد. حالا به محتوایی فکر میکنم که بیشتر بر محور تصویر استوار است و اشلهای تازهای که میتواند صفحه فرهنگ و هنر را دیدنی و خواندنیتر کند.
روزنامه اصفهان زیبا وارد هفدهمین سالگرد تأسیس خود میشود و این بهانه خوبی است تا با هنرمندان و فعالان هنری اصفهان گفتوگو کنیم که آیا فعالترین روزنامه شهر در این سالها در زمینه فرهنگی و هنری دستاوردی داشته است؟ آیا صفحه فرهنگ و هنر آیینهای برای انعکاس سلایق مختلف فضای فرهنگی اصفهان بوده است و اساسا جای خالی چه نگاه یا رویکردی در زمینه فرهنگ و هنر در این روزنامه خالی احساس میشود؟ برای رسیدن به پاسخ این پرسشها و شنیدن نظرات هنرمندان مختلف با علی خدایی نویسنــــــده و داستاننویس، حسین تحویلیان نقاش و هنرمند هنرهای تجسمی و خسرو ثقفیان نویسنده و کارگردان تئاتر گفتوگو کردیم که در ادامه میخوانید.
در این متن قرار است کمی درباره نثر جادویی شاهرخ مسکوب حرف بزنیم. نثری بیمانند که مسکوب را به یکی از بهترین جستارنویسان معاصر بدل کرده است. نشانههای این نثر را در سه اثر «سوگ مادر»، «سفر در خواب» و «روزها در راه» جستوجو کردهام و تلاشم این بوده است تا شرحی بر شیدایی این نویسنده چیرهدست بنویسم.
در طول چند قرن اخیر و بخصوص از قرن نوزدهم به بعد بحثها و جدلهای فراوانی در ستایش و نکوهش موزه بین روشنفکران و متفکران هنری درگرفته است. عدهای به شکل بیرحمانه و معمولاً از موضعی رادیکال اساس موزهها و بخصوص موزههای هنری، را زیرسوال بردهاند. در مقابل گروهی دیگر هم به نقش موزهها در حفظ و اشاعه فرهنگ و هنر اشاره کردهاند و صیانت و حفظ موزهها را امری مهم و ضروری برای آینده بشری قلمداد کردهاند. آیا موزههای هنری به تاریخ هنر کمک میکنند یا موجبات زوال آن را فراهم میآورند؟ مخالفان و موافقان موزه دقیقاً چه میگویند؟ آیا موزهها اهمیت دارند یا نه؟
سفارت ایران در کنیا بعد از برگزاری اولین دوره جشنواره مجازی کاریکاتور با موضوع «آفریقا و کووید 19» اقدام به برگزاری جشنوارهای دیگر در حوزه کاریکاتور کرده است. جشنوارهای با موضوع «کاربرد فرهنگ و هنر در خاموشی سلاحها» که در ابعاد بینالمللی و با حضـــــور کاریکاتوریستهای سراسر دنیا برگزار میشود. دبیرخانه این جشنواره در اصفهان دایر است و امور اجرایی آن با همکاری و هماهنگی سفارت ایران در کنیا پیش میرود. فراخوان این جشنواره در اواخر سال 2020 اعلام شد و قرار است در نهایت در ماه می سال 2021 مصادف با اردیبهشت ماه سال 1400 کار داوری و اعلام نتایج جشنـــــــواره نهایی شــــــود. برای باخبرشدن از جزئیات این جشنواره باعلی اسدی دبیر جشنوارههای «آفریقا و کووید 19» و «کاربرد فرهنگوهنر در خاموشی سلاحها» گفتوگو کردیم.
در ستون پیشین، با عنوان «چراغ برق، از ادیسون تا تاجران اصفهانی»(isfahanziba.com /11دی 99)، با دو تاجر خوشفکر اصفهانی به نامهای محمدحسین امینالضرب اصفهانی و فضلالله دهش ملقب به عطاءالملک آشنا شدیم که هر دو بانی ورود برق به ایران و اصفهان بودهاند. اما بهانه ورود ما به این عرصه و بررسی چگونه آمدن چراغ برق به این مرز و بوم، درج خبر درگذشت ادیسون در روزنامه اخگر شماره 667 بود که با عنوان «فوت عالم معروف آمریکایی» توجه مخاطب را جلب میکرد و در انتهایش، نویسنده اخگر وعده داده بود که در شماره بعدی شرح حالی از ادیسون ارائه خواهد داد. اکنون ما و خوانندگان آن زمان در یک همزمانی خیالی، با فاصله 89 سال، این شرح حال را میخوانیم. شرح حالی با عنوان «اسرار ادیسون» که در سال 1310 شمسی برای مخاطبان، حتما کشفِ راز بوده؛ اما امروزه برای ما شبیه سندی تاریخی است:
استاد رضانور بختیار را بهمنماه ۱۳۸۰ در جلسه نخست اولین روز دانشگاه دیدم. معمولا اولینها واضحتر در خاطر میمانند. بهآرامی وارد کلاس شد و درست رفت کنار پنجره بزرگی که مشرف به عمارت عالیقاپو بود. از ما خواست تا یکییکی خود را معرفی کنیم و از علایق و تجربهها و آرزوهایمان بگوییم. بهروشنی به خاطر دارم که پرده مخملی بزرگ پنجره را کنار زد و با دستش عالیقاپو را نشان داد و گفت: سالها پیش همینجا، زمانی که دانشآموز مدرسه سعدی بودم، از پنجره همین کلاسها هرروز این منظره را تماشا میکردم.
وقتی برای یافتن راههای درست و مطمئن راهی انگلستان شوی و پس از طی مشقات و مشقِ بسیار و آموختن به وطن بازگردی و بیش از نیمقرن از عمر گرانبهایت را صرف عکاسی از مناظر و شهر و مردم و آثار معماری و تاریخی و صنعت و اجتماع کنی، دور از انتظار نیست که مجموعهای شگرف و باشکوه در شاخههای مختلف عکاسی فراهم کرده باشی که چون سندی است برای شهر و دیار این مرزوبوم بهسان داشتن آلبومی خانوادگی از زوایا و سفرها و فرهنگ و داشتهها و زیباییها و غیره در وسعت یک شهر و سرزمین.
گفتوگو با رضانور بختیار صرفا مواجهه با یک عکاس نیست؛ بختیار قسمتی از حافظه تاریخ معاصر ایران است. او تکهای از تاریخ، در یک پازل بزرگ است، پازلی که تکههای دیگرش را باید با کسانی مانند عباس کیارستمی، مرتضی ممیز، جواد مجابی، نعمت حقیقی و دهها نام ازایندست، که دوستان او هستند، کامل کرد. سالهای کودکی او در اصفهان، شهر رؤیایی و سوررئالی گذشت که در این سالها دیگر نشانی از آن باقی نمانده است.
عکاسی، باغ و شانس زندگی من است. باغی که وقتی سالهای دور لحظهای در آن باز شد، پایم را لایش گذاشتم و با فشار خود را به درونش هل دادم؛ همانطور که آینده مانند باغ زیبایی است که برای بعضیها یک لحظه در آن باز میشود و آنهایی که هوشیارترند پایشان را لای در میگذارند، سپس با فشارخود را درون آن باغ هل میدهند.این تعبیری است که در کتاب «مردی با دوربین عکاسی» که شرح زندگی و کارش است، به کار میبرد. حالا در آستانه 80سالگی هرچند آردش را بیخته و الکش را آویخته، اما هنوز دست از علاقه و تفرجش در باغ عکاسی نکشیده است.
من در 1347 از تلویزیون ملی دعوتنامههایی دریافت کردم و از فرانسه به ایران بازگشتم و بلافاصله در تلویزیون ملی مشغول به کار شدم. فضای خوبی بر تلویزیون ملی حاکم بود؛ چرا که بیشتر آدم ها از اروپا، بهخصوص فرانسه، آلمان و تعدادی هم از انگلستان دعوت به کار شده بودند و به نوعی کاربلد بودند.
با این حال از عکاسی خبری نبود. در آن زمان واقعا وضعیت عکاسی ایران فاجعه بود.وقتی به ایران آمدم، آقای ممیز استاد مسلم گرافیک ایران و دوست مشترک من و آقای بختیار ، من را به دفترش دعوت کرد. از خانه ما که سر چهارراه حقوقی بود تا دفتر آقای ممیز، پنج شش دقیقه پیادهروی بود.