«سال گربه» فیلمی است با محوریت یک مرد (جهانگیر) که از ابتدای تولدش پیوسته و ناخواسته، باعث ایجاد مرگها و صدمات زیادی به افراد میشود؛ علت آنهم گویا فقط همین است که او در سال گربه به دنیا آمده.
اول اردیبهشتماه ۱۴۰۳ با اکران عمومی فیلم سینمایی «مست عشق» در سینماهای کشور، همه ما به اعتبار کارنامه فیلمسازی کارگردان آن، حسن فتحی، همچنین به منزلت شخصیت ملیتاریخی مولوی و به هواداری بازیگری شهاب حسینی و پارسا پیروزفر در نقش شمس تبریزی و مولانا، مشتاق تماشای این فیلم بودیم.
قدیمترها توی خانهٔ مامان، پشتیهای یادگار بابامحمد از پشتیهای دیگر یک سروگردن بالاتر بودند؛ فقط هم بهخاطر قالیچههای دستباف خودبابامحمد که وقتی لوزیلوزیهایشان را میبافت، هنوز آسم و سِل، یادگار سالهای قالیبافی، از پا درش نیاورده بود.
حالا که در خرداد 1403 به سر میبریم، 9 ماه از عملیات طوفانالاقصی و حملههای بیوقفه رژیم صهیونیستی میگذرد؛ 9 ماه از شب و روزهایی که اسرائیلیها آسایش مردم غزه را سلب کردهاند و علاوه بر جنایات همیشگیشان، روی دیگری از وحشیگری را به نمایش گذاشتهاند.
فرهنگسرای پگاه کلاسهایی برای توانمندسازی مردم جامعه برگزار میکند تا پس از آموزش هنرجویان، با اشتغال آنها عزتنفسشان افزایش پیدا کند و تغییرات متفاوتی را در زندگی خود به وجود آورند.
حاجآقا!هارداسان؟! من از هجوم ابرهای سیلآسا باید میفهمیدم! ناباورانه قلم در دست میگیرم؛ اما واژهها هم بغض کردهاند و نوشته نمیشوند.
کودکی و نوجوانی حساسترین ردههای سنی درحال رشد و بالندگی محسوب میشوند؛ زیرا فرد در سن جوانی و بزرگسالی به تکامل و آنچه باید و شاید رسیده و جهتدهی به سنین بالاتر تقریبا کار دشوار و نشدنی است؛ به همین جهت تربیت کودک و نوجوان جزو مهمترین سرمایهگذاریهای یک کشور محسوب میشود.
در جمعی که درباره شهر روایت میکردم، گفتم: «شیخ بهایی معمار اصفهان است.» شخصی که پیدا بود در این زمینه مطالعاتش بیش از سایرین است، اعتراض کرد …
مهندس حجازی به روزی فکر میکرد که با چمدانی در دست و هزاران آرزو در سر با اتوبوس رحیم پاشنهطلا به اصفهان آمد. به روزی که نخستوزیر، نخستین شیر فشاری را در میدان نقش جهان افتتاح کرد. به روزی که همراه با اکبرآقا قرارداد اجارهخانه قدیمی چهارباغ را امضا کرد …
نوشتن قصه شهدای مدافع حرم بهخودیخود کار آسانی نیست. بیان رشادتها و دلاوریهای افرادی که در همین دوره و زمانه میزیستهاند و اغلب آدمهایی کاملا معمولی و زمینی بودهاند، آنهم بر اساس پژوهشهایی طولانیمدت که نیاز به دقتی خاص دارد …
باران که قطع شد، دخترها دویدند پشت در شیشهای حیاط، بعد هم آمدند توی آشپزخانه و زل زدند به چشمهایم. بغض کردند. مثل همان روزهایی که پدرشان رفته بود. پیله کردند و گفتند برویم تشییع شهدا.
یک دست لباس سیاه برای هرکدامشان برداشته و میانِ بقچه پیچیده بودم.
چند تکه نان هم لقمهپیچ گذاشته بودم بغل تخممرغ و سیبزمینیهای آبپز توی کیف. بطریهای آب را داده بودم دستشان و راه افتادیم سمت اتوبوس.