تصور شهرموزه اصفهان که مسجدها و کاخها و منارهها و خانههای خوشقدوقامتش، به درازنای تاریخ، نگاه رهگذران را بهسوی نور و آسمان هدایت میکند، بدون یاد و خاطره آثار خوشنویسی و خطاطان بیهمتایش تصویری ناتمام است.
جنگ فقط به خانه و ساختمان و شهر و زیرساخت آسیب نمیزند. اصلیترین آسیب جنگ به روح و روان آدمی است. اصلاً اولین ترکش جنگ و اولین بمب بر سر روان آدمها فرود میآید.
سید نیما ذاکرعاملی، پژوهشگر تاریخ مقیم آلمان گفت: همچنان در مطالعات تاریخی دانشگاههای غربی، چهارچوبهای شرقشناسانه وجود دارد.
این روزها، اولویت همه مردم و مسئولان، اداره جنگ و پیروزی در آن است و تمام قلبمان در داغ امام و رهبرمان سوخته، لیکن دو سال است به آخر اردیبهشت که نزدیک میشویم، گوشهای از روحمان زخمش تازه میشود، گُل میاندازد و آه حسرت از نهادمان برمیآید،حسرت ازدستدادن کسی که همه چیزش را برای خدمت به مردم و در راه اعتلای کشور و انقلاب فدا کرد.
در میان مدیران اداره کشور، گاهی به سختی میشود آدمهایی را پیدا کرد که بیرون ساختار دیوانسالاری، شخصیتی برای خودشان نگه داشته باشند و تعاملهایشان از جنس تشریفات نباشد.
جنگ رمضان خیلیها را عوض کرد. جنگ رمضان برای خیلی از ما مانند یک انقلاب بود؛ یک دگرگونی روحی و شخصیتی. جنگ شاید همه ما را از این رو به آن رو کرد! تاجاییکه مجبور شدیم بسیاری از عاداتمان را کنار بگذاریم تا بتوانیم مقاومت کنیم؛ بتوانیم دفاع کنیم از شهر و خاک و وطنمان.
بازار کتاب کودک و نوجوان همیشه از ایدههای نو و شیوههای جدید و بهروز استقبال میکند. سبکهای جدید در قصهگویی و تصویرسازی و طراحی جلد بهدلیل ذائقه در حال شکلگیری مخاطب و علاقهاش به دنیای نو و رنگی، معمولاً با استقبال مواجه میشود و مدتی میتواند بازار را تحتتأثیر قرار دهد و چرخ نشر را بچرخاند.
چهارراه آبشار، پشت چراغقرمز، دختران و پسرانی را شعارنوشته به دست میبینید، شعارنوشتههایی بزرگ، با خطی خوانا و نستعلیق، تککلمههایی که در کنار هم ایستادهاند و جملههای متفاوتی را ساختهاند؛ همگی تداعیکننده یک معنی: «ایران».
ظهور و حضور اندیشههای متنوع و متعدد فکری و فرهنگی در جهان اسلام پس از رحلت رسولالله(ص) تا به امروز، چالش مسئله همگرایی امت اسلام را رقم زده است.
از لحظهای که خبر را شنیدم، در کنار اندوهی جانکاه، شعلهای در وجودم زبانه کشید. قلبم از خبر شهادت «آقاجان» میسوخت؛ اما تاب بهسوگنشستن نداشتم. حسی درونی به من نهیب میزد که باید برخیزم؛ اکنون وقت نشستن نبود.
این عکس، روایتی چندلایه از ایستادگی و دلبستگی به خاک است که در دل یک حماسه میدانی ثبت شده. چیزی که بیشتر از همه نظرم را به این صحنه جلب کرد، تضاد میان آن آرامش قلبی و ایمان سوژه با هیجان و هیاهوی جاری در میدان بود.
در آن روز که فضای شهر آکنده از حزن و اندوه بود، هرکس گوشهای غرق در خلوت و حال خویش بود؛ اما حضور این فرد تفاوت عجیبی داشت. حالت چهره و نگاهش بهگونهای بود که گویی با تمثال حضرت آقا سخن میگوید و درددلهایش را واگویه میکند.