نخستین ساخته سینمایی «کوروش آهاری»فیلم گرم و مخاطبپسندی است؛ اما در لایههای روایی خود، کلیشههایی دارد که اجازه نمیدهد اثر را به عنوان یک فیلم اولی خلاق و تأثیرگذار بپذیریم. «آن شب» یک تریلر روانشناختی است که طی آن سعی شده تا زن و شوهری، بر اثر اتفاقهایی، رازهای مرتبط با یکدیگر را بر زبان بیاورند. این بهانه، به کیفیت رخدادهای داستانی اعتبار خوبی میبخشد اما متأسفانه این اعتبار با مهندسی اشتباه پایانبندی که بحث «خواب» را مطرح میکند، رنگ میبازد. اینکه در تمام لحظات دلهرهآور فیلم، دوربین دارد از زاویه کسی روایت میشود که خواب بوده و عملا نمیتوانسته اینچنین مشرف به زوایا، آدمها و نقاط مختلف هتل باشد، خود یک اشتباه محاسباتی است که وزن مهندسی اثر را پایین میآورد.
بخش زیادی از عمر کوتاه هر انسانی به معاشرت با دوستهایش یا حرف زدن و فکر کردن دربارهی آنها میگذرد. یک دوستی خوب میتواند زیباترین لحظههای آدمی را رقم بزند و یک دوستی بد ممکن است زندگی هر کسی را به نابودی بکشاند. حتی کوچکترین بچهها نیز وقتی بچه دیگری را میبینند نوعی کشش به سمت او در خود احساس میکنند، چه برسد به ما آدم بزرگها که دائم درگیر خوب و بد دوستانمان هستیم. شاید کسی بگوید: «من هیچ دوستی ندارم» یا اینکه با ناراحتی و احتمالاً با نوعی اعتماد به نفس هیستریک، اعلام کند: «در تنهایی خودم راحتترم. هیچ دوستی نمیخواهم»؛ اما و دریغا که چنین چیزی احتمالاَ بیشتر نوعی واکنش به فقدان یا ضعف دوستیهایی است که او در زندگی تجربه کرده است. هر انسانی قطعاَ بعضی از انسانها را از انسانهای دیگر بیشتر «دوست» دارد و همین دوست داشتن به خوبی میتواند امکان، وجود و ضرورت دوستی را در زندگی ثابت کند.
مراسم رونمایی از کتاب «بررسی نقاشی اصفهان» با حضور نقاشان اصفهان، اعضای انجمن هنرمندان نقاش اصفهان و پژوهشگران کتاب حسین تحویلیان، محمود حسینی و محمود حشمتی در موزه هنرهای معاصر اصفهان برگزار شد. این سه پژوهشگر در این کتاب که توسط نشر اسپانه راهی بازار شده است، آثار ۲۶ نقاش معاصر اصفهان از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۹۰ را مورد بررسی قرار دادهاند. به گفته حسین تحویلیان، کتاب «بررسی نقاشی اصفهان» با تمرکز بر نقاشان معاصر اصفهان دومین کتاب از مجموعهای سه جلدی است و پیش از این و در اوایل دهه 80 جلد اول آن با عنوان «مکتب نقاشی صفوی اصفهان» به چاپ رسیده است و سومین کتاب هم به نقاشی دوران قاجار خواهد پرداخت.
«دیروز عصری برای گردش در حاشیه رودخانه از حوالی مدرسه چهارباغ حرکت میکردم. بدیهی است در هنگام عصر در خیابان چهارباغ، آلات نقاله مخصوصا درشکه در ایاب و ذهاب است و در هر درشکه کرایه، شاید در ده، شش تا حامل زنان میباشد. بر حسب تصادف در طول خیابان چهارباغ قبل از انحراف به طرف جاده کنار رودخانه زایندهرود، چندین درشکه متعاقب یکدیگر مملو از زنان ایرانی را دیدم» (اخگر، شماره 245، آذرماه 1308 شمسی).
محمدعلی موسوی فریدنی از اعضای اصلی و قدیمی نشریه زندهرود که به قول خودش، از خشت بنای اول مجله با آن همراه بوده است، به حضور و همراهی مداوم با این نشریه اشاره میکند: ممکن است خودم در شمارهای مطلب نداشته باشم، اما نداشتن مطلب به معنای عدم حضورم نبوده و نیست. نه فقط من، دیگر اعضای مجله هم این موضوع را پذیرفتهاند که بعدازظهرهای سه شنبهشان وقف مجله زندهرود باشد.
مطلبم را با یاد دکتر محمود عنایت، سردبیر نشریه نگین آغاز میکنم. من در سیکل اول دبیرستان با «نگین» آشنا شدم و گاهی تا آنجا که پول توجیبی مختصرم اجازه میداد، آن را میخریدم. روزی نشریهای که اسمش را به یاد نمیآورم با دکتر عنایت مصاحبهای کرد. در پیشدرآمد این گفتوگو پرسشنامهای دیدم که در آن ویژگیهای شخصی عنایت درج شده بود. مثلا نام، نام خانوادگی، تاریخ تولد، فرزندان طبع{آثار تألیفی} و مانند اینها… .
فارغ از شلوغی و همهمه مشتریهای رنگارنگ و متنوع مغازهها و واحدهای تجاری و اداری پاساژ پارسیان اصفهان، یک دفتر حقوقی در طبقه پنجم این مجتمع وجود دارد که مراجعان سهشنبه عصرهایش نه جنسی میخرند نه برای حلوفصل پروندهای میآیند! مراجعان واحد 705 این مجتمع سهشنبهها یک قرار مشترک دارند: گفتوگو و بحثوجدل بر سر فرهنگ، ادب و تاریخ.
نوروز سال هزار و سیصد و هشتاد و دو بود که محمد علی موسوی فریدنی (یار دبستانی پدرم) به منزل ما آمد. من از نوجوانی شعرهایم را برای دوستان پدرم میخواندم. آن روز هم به درخواست پدر مشغول شعرخوانی شدم که آقای موسوی با لحن مهربان همیشگیاش گفت: «عموجان همینها را بده تا اگر در شورای نویسندگان زندهرود پذیرفته شد در شماره آینده که ویژه شعر است چاپ کنیم.» با خوشحالی زیاد شعرها را به ایشان سپردم. سه ماه بعد دو جلد از فصلنامه زندهرود «شماره ویژه شعر» به دستم رسید.
اواخر تابستان سال ۷۷ یا ۷۸ بود که در جمعی داستان کوتاهم را خواندم. وقتی خداحافظی میکردیم، احمد اخوت که تازه داشتم میدیدمش، با همان آرامش و احتیاط خاص خودش پیش آمد و خواست داستان را به او بدهم تا در تحریریه زندهرود بخواند. گفت: «ولی من فقط یک رأی دارم ها!» جملهای که بعدتر، وقتی خودم عضو گروه تحریریه شدم، فهمیدم مهمترین جملهای است که باید گفت. چند روز گذشت و محمد کلباسی به خانهمان تلفن کرد. دقیق یادم نیست چه گفتند و چه گفتم. پسرکم روی پایم داشت وول میخورد و من هم منتظر بودم بگویند چه نقدهایی بر داستان رفته و اینکه حالا باید بازنویسی کنم یا نه، خلاص.
مجله زندهرود یکی از مجلههای زنده و حسابشده شهر اصفهان است. شاید بخش زیادی از این موضوع به زعم من، به دلیل مسئولیتپذیری قاطعانه و با وسواس جناب حسام الدین نبوینژاد در جایگاه سردبیر است. گاهی فکر میکنم که شاید این نحوه پذیرش مسئولیت بعد از سالها کار جدی به حیطه شغلی اصلی ایشان یعنی مسائل حقوقی و قضایی مربوط میشود. آقای نبوینژاد با همان دقتی که کارشان را در رشته حقوق پیش میبرند برای پدیدآمدن یک مجله خوب به تکتک جزئیات اهمیت میدهند.
چنانکه از عنوان مطلب من برمیآید، قصدم نوشتن درباره جلسههای هفتگی زندهرود تا قبل از شیوع کروناست. میخواهم درباره خودِ این جمعشدنها حرف بزنم که چه مایه برای من پربرکت و آموزنده بود؛ جلسهها هر سهشنبه ساعت پنجونیم عصر شروع میشد و تا نزدیکهای هشت و فوقش هشتونیم ادامه پیدا میکرد. کم پیش میآمد که زود بروی، اما احمد اخوت زودتر از تو آنجا نباشد؛ پای ثابت جلسهها. اگر احیانا زودتر از موعد میرسیدی بعید نبود یکی از متلکهای حسام نبوینژاد را بشنوی که «ها، از تخت افتادی؟»
از جوانی تا میانسالی تا حالا که دهه هفتم عمرم را میگذرانم «زندهرود» تکهای از اصفهان من است. زندهرود تکه شناور و دیدنی کوه یخی است بر دریا که در ادامه زیر آب، به جنگ اصفهان، دفتر مطالعات فرهنگی، انجمن صائب و جلسات الفت و شاعرانش میرسد. آدمهایی که به دنبال کلمه، چیدن آن، یافتن جملههای غریب و تازه کنار هم مینشستند و شعر و داســـــتان میخواندند.