آرام نشسته. نه بغض دارد، نه فریاد. صدایش اما لایهلایه است؛ ترکیبی از دلتنگی و افتخار، وقتی از پدر میگوید، از نبودنهایش، از ذوق شاعری و شعرهای آیینیاش، از حساسیتش به درس و مدرسه بچهها، از آن شبهای بیخبری در حرم امام رضا(ع)، گویی دارد از قهرمانی حرف میزند که در خانه قافیه میچید و در میدان جنگ استراتژی مینوشت.
کتاب «قمر بانو» حاصل قلم مشترک فضلالله صابری (صابر) و رضا اعظمیان جزی، اثری است که از دل خاطرات و روایتهای ناب دوران دفاع مقدس زاده شده است.
فقط شش ماه از جنگ گذشته بود که «قمر یزدانی» معروف به «حَج قمر» سور و سات یک نانوایی را در شهر گز راه انداخت و تنورش را فقط و فقط برای بچه رزمندهها گرم کرد.
«سرو در قاب»؛ عنوان نمایشگاهی است که این روزها در حوزه هنری اصفهان چراغش روشن است و در سه گالری آن، «مرتضی اکبری»؛ عکاس جنگ اصفهانی، پرترههایی از مادران شهدا را که در سالهای بعد از جنگ در قاب دوربینش جای گرفته، به نمایش گذاشته است.
«جایزه ادبی یوسف» یکی از مهمترین رویدادهای فرهنگی در حوزه ادبیات پایداری و دفاعمقدس در ایران است. این جایزه با هدف پاسداشت رشادتها و انتقال مفاهیم مقاومت و ایثار از طریق داستان کوتاه برگزار میشود.
صدای آژیر قرمز به گوش میرسد؛ هشداری از اعماق جنگی ناخواسته که بر کشورمان ایران تحمیل شده بود. «توجه! توجه! صدایی که هم اکنون میشنوید، اعلام خطر یا وضعیت قرمز است.
توی همه این سالهایی که دارم چنگ میزنم به خاطرههای آدمهای جنگرفته اصفهانی و کنکاش میکنم همه آن سالها و قصههایش را، یکبار هم اسمش را نشنیدم.
رفاقتمان برمیگردد به 40 سال پیش؛ درست از روزهای دفاعمقدس. اوج آشنایی ما از لشکر امامحسین(ع) شروع شد؛ روزهایی که حاجعلی خودش را از کردستان و مقابله با گروههای تجزیهطلب و ضدانقلاب رساند به جبهه.
من و حاجعلی زاهدی رفاقتمان از دوران هنرستان آغاز شد. او در رشته ساختمان درس میخواند و من در رشته برق. بعدازآن او به جهادسازندگی رفت و سپس به کردستان. من هم پس از پایان تحصیل، راهی کردستان شدم و اینگونه، آشنایی ما در میدانهای مجاهدت ادامه یافت.
من سالها در کنار شهید زاهدی بودم. ما او را بیشتر با نام «حاجعلی» میشناختیم؛ در لبنان و سوریه نیز او را با همین نام میشناختند؛ در فلسطین اما دوستان و مجاهدان آزاده او را «ابومهدی» صدا میزدند و در خانواده «محمدرضا».
وسط خواستگاری دخترش بود. حواسش رفت پی دستهگلی که کز کرده بود کنج سالن پذیرایی. مریم، تمامقد زیباییهایش را به رخ حاضران در جلسه خواستگاری میکشید و عطرش حسابی پخش شده بود توی هوا.
به گزارش اصفهان زیبا شماره جدید بیسیمچی منتشر شد.