آرشیو سرویس داستان کوتاه
چاله‌های تکراری
12:25 - یکشنبه

چاله‌های تکراری

همین‌جایی که زمین خوردی، خیلی سال پیش، پسرم خورده بود زمین. اون موقع‌ها اینجا هنوز خاکی بود. پشت زین دوچرخه‌اش رو ول کرده بودم که خودش بره. داشت خوب می‌رفت‌ها… تا برگشت دید پشتش نیستم؛ یک‌‌دفعه تعادلش به هم خورد.

لقمه حلال!
12:49 - سه شنبه

لقمه حلال!

خسته از کار به سمت خونه برمی‌گشتم. صبح که هیچ، داشت ظهر می‌شد. دیگه نا نداشتم. آخرین نفری بودم که از مینی‌بوس پیاده می‌شدم.

تک‌پله انتظار
11:59 - چهارشنبه

تک‌پله انتظار

عصربه‌عصر می‌نشست روی تک‌پله جلوی خانه و توی کوچه منتظر آمدن مامان می‌شد. به خیالش ماه‌طلعت رفته بود از بازار روز خرید کند و برگردد.

هیچ‌آب (بخش پایانی)
16:11 - دوشنبه

هیچ‌آب (بخش پایانی)

آنجا چیزی نبود جز خاک و علف‌های هرز! بستر رود ترک‌های بزرگی برداشته بود. برای رودخانه‌شان حتی یک قطره آب هم باقی نمانده بود. زاینده‌رود از تشنگی مرده بود!

تابستان شیرین
17:32 - یکشنبه

تابستان شیرین

ما هم پشت کار را گرفتیم و پاشنه کفشمان را کشیدیم. هر هفته با دایی می‌رفتیم کوچه گیوه‌دوزها. آن تابستان انگار ما به کهکشان دیگری سفر کرده بودیم و از دنیا جدا بودیم و در شور زیبایی از نوجوانی سیر می‌کردیم که لطفش را هرگز جایی دیگر از زندگی‌مان تجربه نکردیم.

هیچ‌آب (بخش اول)
17:03 - یکشنبه

هیچ‌آب (بخش اول)

نسیم، گلبرگ‌های ریز شب‌بو را از شاخه می‌کند و در هوا می‌پاشید. هوا پر بود از عطر گل‌های بهاری. جریان آب باعجله از بین پله‌های سنگی می‌گذشت و صدای دل‌انگیز آن به گوش می‌رسید.

یاس خوش‌خبر
17:35 - شنبه

یاس خوش‌خبر

ناگهان نگاهش قفل شد توی باغچه؛ روی درخت یاس رازقی کنار حوض؛ همان که محمد ۱۸ ساله‌اش قبل از رفتن به جبهه به دست خاک سپرد و گفت: یادگاری.

روی کوک انتظار
13:43 - پنجشنبه

روی کوک انتظار

انگار که کوکش کرده باشند! هر روز ساعت دو بعدازظهر پشت پنجره می‌ایستد و با چشم‌های منتظرش خاطرات را درو می‌کند.

جوانه‌های امید
15:18 - دوشنبه

جوانه‌های امید

امید از لابه‌لای ذهن هزارتویش خودش را توی وجودش انداخت. اولین چراغ سبز برایش روشن شد. دنبال نور سبز را گرفت. سر از باب‌الجواد درآورد. همان‌جا زانو زد.

امام آرزوها
15:06 - دوشنبه

امام آرزوها

مامان گفته بود امام جواد پسر امام رضاست و آرزوهایمان را زود برآورده می‌کند. بالای ایوان ایستادم، چشم‌هایم را محکم روی هم فشار دادم، سرم را رو به آسمان گرفتم و آرزو کردم ای کاش تا شب بابا یک ماشین کنترلی قرمز برایم بخرد!

بیب بیب!
14:50 - یکشنبه

بیب بیب!

نزدیک چهل‌وپنج دقیقه است که پسربچه همسایه بغلی توی حیاط با صدای بلند بیب‌بیب می‌کند. حواسم را به کارهایم می‌دهم تا سروصدایش کمتر اذیتم کند.

تصویر زندگی
16:27 - پنجشنبه

تصویر زندگی

پسرک از صبح زود، در کوچه‌پس‌کوچه‌های روستا، دانه‌دانه وارد خانه‌ها می‌شد و وقتی بیرون می‌آمد، دو سه گوسفند پشت سرش بیرون می‌آمدند و به گله گوسفندهای ده ملحق می‌شدند.