آرشیو سرویس حدیثه محمدی
رادیوی کِرِمی ناخوش‌خبر
12:06 - 16 خرداد 1403

رادیوی کِرِمی ناخوش‌خبر

مادرم می‌گفت: آقات همین که خبر را از رادیو شنیده بود، برگشت خانه. می‌گفت خودش برایم تعریف کرده؛ خود بابایم؛ صبح زود از خانه رفت سرکار و طبق عادت همیشگی‌اش بعد از این که کارهای دکان قصابی را سروسامانی داد، پیچ رادیوی کرمی کوچکش را تابانده و یکی از بدترین و غیرمنتظره‌ترین خبرهای عمرش را شنیده بود.

روح خدا، به خدا پیوست
10:06 - 13 خرداد 1403

روح خدا، به خدا پیوست

مادرم می‌گفت: آقات همین که خبر را از رادیو شنیده بود، برگشت خانه …

«سی‌ویک اردیبهشت»
11:02 - 1 خرداد 1403

«سی‌ویک اردیبهشت»

مگر می‌شود چشم پوشید؟ مگر می‌توان ندید؟ مگر می‌توان با انبوهی از بغض جا خوش‌کرده‌درگلو، آب دهان بلعید؟ می‌گویی: «سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی». می‌گویم: «بله، سر حضرت آقا سلامت.»

عاقبت به خیری
10:58 - 1 خرداد 1403

عاقبت به خیری

«با احترام به اطلاع می‌رسانیم برنامه جشن تولد امام رضا علیه‌السلام پس از رسیدن خبر سلامتی رئیس‌جمهور عزیزمان برگزار خواهد شد.»

وجودش نعمت بود و رفتنش هم نعمت!
12:49 - 27 اردیبهشت 1403

وجودش نعمت بود و رفتنش هم نعمت!

مزه جا ماندن خیلی تلخ است. یادتان هست زمان بچگی توی مدرسه، شب‌های اردو از شدت خوشحالی خوابمان نمی‌برد؛ تا صبح با خودمان می‌گفتیم: نکند یک موقع جا بمانیم از رفقایمان. جا ماندن خیلی تلخ است.

برای دخترم، برای تمام دختران
10:25 - 23 اردیبهشت 1403

برای دخترم، برای تمام دختران

اسمش را نمی‌دانم؛ اسم بابای روح‌الروح را می‌گویم.
بابای همان دخترک فلسطینی که جسد بچه بی‌جانش را در آغوش کشیده بود و هی تکان، تکانش می‌داد و می‌گفت: روح‌الروح! …

امامی که  همین نزدیکی‌هاست…
11:04 - 12 اردیبهشت 1403

امامی که همین نزدیکی‌هاست…

نماز خواندن مامان مناسک مخصوص خودش را دارد. مادرم هرجای خانه نماز نمی‌خواند و سفت و سخت معتقد است که باید برای نماز خواندن یک جای مخصوص داشـت و بــعدهـا این مـکان شــفاعت آدمـیــزاد را می‌کند.

وطن …
12:32 - 2 اردیبهشت 1403

وطن …

_ اول صبح زنگ زدی که همینا بگی؟ من تازه دعا ندبه خونده بودم و خوابیده بودم.
مامان، یعنی هیچی نشنیدی؟

پرنده‌های خدا
15:59 - 27 فروردین 1403

پرنده‌های خدا

تعداد دقیقشان چندتا بود را نمی‌دانم؛ در اخبار اعلام کرده‌اند که حدود ۳۰۰ تا پرنده بوده‌اند.

دخترها بابایی‌اند
10:32 - 2 بهمن 1402

دخترها بابایی‌اند

ایستاده بودیم پشت درِ کلاسی که داشتند از بچه‌ها آزمون می‌گرفتند؛ من و همسرم و مابقی پدر و مادرها.

صدای بلند ناامنی
10:22 - 12 دی 1402

صدای بلند ناامنی

مادرم می‌گفت وقتی که مادر بشوی، دیگر هیچ خواسته‌ای برای خودت نداری و تنها چیزی که دوست داری و دلت می‌خواهد، همان چیزی است که بچه‌هایت می‌خواهند.

کلیدهایی که می‌خواهند قفل‌ها را باز کنند!
14:35 - 29 مهر 1402

کلیدهایی که می‌خواهند قفل‌ها را باز کنند!

خوب یادم هست یک‌بار مامان قصه سرزمینی را برایم تعریف کرده بود که آدم‌هایش به طمع پول قسمتی از خاکشان را فروختند؛ اما غریبه‌ها آمدند و با زور خواستند کل آن سرزمین را غصب کنند.